الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )
101
عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )
« آرى ! » حضرت گفت : « پس مرا بگذار تا به خويشانم وصيّت كنم . » گفت : « وصيّت كن . » حضرت نگاهى به همنشينان عبيداللَّه انداخت و عمر بن سعد را ميان آنها ديد . گفت : « اى عمر من و تو خويشاونديم و من به تو نياز دارم و برآوردن آن بر تو لازم است ولى بايد آن را نهفته بدارى . » عمر از پذيرش آن خوددارى كرد . امّا عبيداللَّه گفت : « از توجّه به نياز برادرزادهات خوددارى مكن . » عمر برخاست و با او روانه شد و در جايى پيش چشم ابنزياد نشست . مسلم گفت : « به يكى از كوفيان مبلغ هفتصد درهم بدهكارم . شمشير و زرهام را به فروش و بدهىام را بپرداز . مواظب جنازهام باش . آن را از ابنزياد تحويل بگير و دفن كن . كس بفرست تا حسين عليه السلام را از راه باز گرداند . زيرا من نامه نوشتهام و به او خبر دادهام كه مردم با او هستند و به يقين او راه افتاده است . » عمر به ابنزياد گفت : « آيا مىدانى چه گفت ؟ چنين و چنان گفت . » ابنزياد گفت : « البتّه امانتدار نبايد خيانت كند ، ولى گاهى خيانتكار ، امانتدار مىشود . امّا اموالت از آن خود توست و از هيچ تصرّفى مانعت نمىشويم . امّا حسين عليه السلام اگر بر ما وارد نشود ، ما بر او وارد نخواهيم شد ؛ و امّا در باب جنازهاش ميانجيگرى تو را نمىپذيرم . از نظر ما او شايستگى اين امر را ندارد ، چون با ما جنگيده و به مخالفت برخاسته و براى نابودى ما كوشيده است . » سپس گفت : « اى ابن عقيل تو در حالى نزد مردم آمدى كه رفتار و گفتار مردم يكى بود . آمدى تا آنان را پراكنده سازى و گفتارشان را دستخوش تفرقه كنى و آنان را به جان يكديگر بيندازى ؟ ! » مسلم گفت : « نه ! هرگز من براى اين چيزهايى كه تو گفتى نيامدهام ، ولى مردم اين شهر مىپنداشتند كه پدرت برگزيدگانشان را كشته و خونشان را ريخته و ميان آنان همانند شاهان ساسانى و قيصران رومى رفتار كرده است . ما نزد آنها آمديم تا عادلانه فرمان برانيم و آنان را به حكومت قرآن فرا بخوانيم . » ابنزياد گفت : « اى فاسق ! تو را با اينها چه كار است ؟ ! آيا وقتى كه تو در مدينه شراب مىنوشيدى ، ميان مردم همين گونه عمل نمىكرديم ؟ ! » مسلم گفت : « من و شراب ؟ ! به خدا سوگند ! خدا مىداند كه تو دروغ مىگويى و از روى ناآگاهى حرف مىزنى و من چنان كه تو مىگويى نيستم . نزديكتر از